درست است که مالکان و مدیران محصول (یا همان افراد محصول) بایستی عاشق محصول‌شان باشند، اما نباید هدف و مقصد نهایی را فراموش کنند: محصولات فقط زمانی وجود خواهند داشت که برای کاربران و کسب و کار سازمان شما ارزش ایجاد نمایند. بنابراین مهم است که محصول شما به حرکت رو به جلوی کسب و کارتان نیز کمک کند و در واقع پشتیبان استراتژی کسب و کار شما باشد.

استراتژی کسب و کار در مقابل استراتژی محصول

استراتژی کسب و کار چگونگی رسیدن به اهداف شرکت و خلق ارزش برای کاربران، کارمندان و ذینفعان را مشخص می‌سازد. این استراتژی در واقع نحوه رسیدن شرکت به موفقیت را ترسیم می‌نماید، در حالیکه استراتژی محصول مشخص می‌کند که یک محصول چگونه موفق خواهد بود.

استراتژی کسب و کار یک پایه و اساس برای شرکت است تا تصمیمات سرمایه‌گذاری درستی بگیرد. برای مثال بتواند مشخص کند که آیا باید ایده یک محصول جدید را دنبال کند؟ و یا اینکه چقدر پول بر روی یک محصول موجود هزینه کند؟

همچنین این استراتژی اطلاعات لازم جهت گرفتن تصمیمات استراتژیک درست برای محصول را در اختیار شما بعنوان فرد مسئول یک محصول می‌گذارد. برای مثال بازار محصول شما و اهداف کسب و کاری که بایستی برآورده شود. لذا استراتژی کسب و کار یکی از ورودی های فرایند کشف محصول است (فعالیت های لازم جهت مشخص کردن چرایی توسعه یک محصول).

متاسفانه برخی از سازمان ها هیچ استراتژی مشخصی برای کسب و کار خود ندارند و یا این استراتژی با افراد محصول به اشتراک گذاشته نمی‌شود. جملاتی مانند ما میخواهیم رشد کنیم، حاشیه سود را افزایش دهیم، و یا سهم بازار بیشتری بدست آوریم هیچکدام استراتژی کسب و کار نمی باشند. رسیدن به رشد یک الزام برای کسب و کار است و افزایش حاشیه سود یا گرفتن سهم از بازار نیز اهدافی هستند که ممکن است بخشی از یک استراتژی کسب و کار باشند، اما نه همه آن. درست است که اینها لازم هستند، اما کافی نمی باشند.

اجزاء یک استراتژی کسب و کاری موفق

یک استراتژی موثر کسب و کار به چه شکل است؟ یکی از بهترین راهکارها برای پاسخ به این سوال، راهکار راجر مارتین می‌باشد که در کتاب بازی بُرد نیز مطرح شده است. در این راهکار بایستی به پنج سوال زیر پاسخ داده شود:

1. آرمان پیروزی بخش شما چیست؟ وجود سازمان شما به چه دلیل است؟ چشم انداز شرکت چیست؟ مشخص کردن منظور و دلیل وجودی یک سازمان، راهنمایی همیشگی برای افراد آن بوده و کمک می‌کند تا اهداف استراتژیک درست شناسایی شود. برای مثال چشم انداز شرکت گوگل “سازماندهی اطلاعات در دنیا و قرار دادن آن در دسترس همگان” است.

2. در چه میدانی رقابت خواهید کرد؟ حوزه هایی که شرکت شما برای رسیدن به آرمانش می‌خواهد در آنها با بقیه رقابت کند را بطور روشن و دقیق مشخص کنید. چه کسی از خدمات و محصولات شما بهره می‌برد؟ آیا قصد دارید بازارهای موجود را هدف قرار دهید؟ و یا اینکه به دنبال ایجاد بازارهای جدید (اقیانوس آبی) هستید؟ مشخصات جغرافیایی یا منطقه‌ای بازار هدفتان چیست؟ چه نوع محصولات یا کانالهای عرضه محصولی نیاز دارید؟ توجه کنید که پاسخ‌دهی به این سوالات نیاز به گرفتن تصمیمات سختی دارد: باید برخی گزینه ها را پذیرفته و تعدادی را کنار بگذارید.

3. چگونه پیروز خواهید شد؟ مزایای رقابتی شما چیست؟ برای مثال قیمت پایین، محصولات متمایز یا تمرکز روی یک بازار کاملا خاص و مشخص. این سه گزینه رایجی است که توسط مایکل پورتر پیشنهاد می شود. پاسخ به این سوال مستلزم درک شما از توانمندیها و نقاط ضعف کسب و کارتان و رقبایتان است.

4. بایستی چه توانمندی ها و شایستگی هایی داشته باشید؟ برای خوب بودن به چه چیزهایی نیاز دارید؟ به چه محصولات و خدمات جدیدی نیاز دارید؟ چه محصولات موجودی را باید بهبود دهید و چه چیزهایی را باید حذف کنید؟ بعبارت دیگر باید تصمیم بگیرید که چگونه می‌خواهید سبد محصولات‌ خود را تنظیم کنید تا افراد محصول بتوانند تصمیمات استراتژیک درستی برای هر یک از محصولات بگیرند.

5. چه سیستمهای مدیریتی مورد نیاز است؟ چه فرآیندها و ساختارهایی برای ایجاد توانمندیهای لازم و تقویت تصمیمات استراتژیک شما مورد نیاز است؟ پاسخ به این سوال ممکن است شامل ساخت یا تقویت یک تیم مدیریت محصول و استخدام افرادی باشد که مهارت های لازم برای مدیریت محصولات دیجیتال را دارند.

مالکیت استراتژی کسب و کار و استراتژی محصول

چه کسی مسئول اطمینان از وجود یک استراتژی کسب و کاری موثر است؟ پاسخ کاملا ساده است: مدیریت اجرایی. تیم رهبری هر شرکت باید تلاش لازم برای ایجاد، بازبینی و تنظیم استراتژی کسب و کار را انجام دهد. آنها بایستی به افراد محصول این اختیار عمل را بدهند که استراتژی محصول خودشان را ترسیم نموده و ریسک تبدیل شدن تیم رهبری به یک گلوگاه برای محصول را کاهش دهند.

در مقابل در خصوص استراتژی محصول، بایستی افراد مدیریت محصول پاسخگوی تصمیمات مناسب برای استراتژی محصول باشند و البته این استراتژی در راستای استراتژی کسب و کار قرار داشته باشد. بنابراین افراد محصول بایستی استراتژی کسب و کار را بشناسند، اختیار عمل و حمایت لازم برای گرفتن تصمیمات درست و همچنین دانش و مهارت های مورد نیاز به منظور انجام کار را داشته باشند.

متاسفانه در برخی از سازمان ها، تیم رهبری خودش را مسئول کامل استراتژی یک محصول می‌داند و افراد محصول فقط وظیفه مدیریت بک‌لاگ و نوشتن داستان های کاربر را برعهده دارند. معمولا دلیل اینکار بدین خاطر است که بنیانگذاران کسب و کار همچنان خودشان را مسئول محصول می دانند و این وظیفه را به فرد دیگری منتقل نمی کنند؛ و یا اینکه افراد محصول مهارت‌ها و تجربه لازم را ندارند.

این اتفاق باعث می شود که تیم رهبری تبدیل به یک گلوگاه شده و لذا فرصت‌های رشد شرکت محدود خواهد شد. این موضوع در نهایت تاثیر منفی بر روی وفاداری تیم مدیریت محصول دارد، زیرا تعداد اندکی از مدیران محصول هستند که دوست داشته باشند فقط مدیر یک بک‌لاگ بوده و در گرفتن تصمیمات کلیدی محصول هیچ نقشی نداشته باشند.

بنابراین موفقیت کسب و کار و محصول نیازمند تعامل و همکاری موثر بین مدیریت ارشد/اجرایی و تیم مدیریت محصول است. شما بعنوان فرد مسئول یک محصول شاید شناخت خوبی نسبت به بازار، رقبا و روندها داشته باشید که بتوانید به تیم مدیریت در پاسخ دادن به پنج سوال مطرح شده در بخش قبل کمک کنید. تیم رهبری نیز ممکن است بتواند به گرفتن تصمیمات درست برای سبد محصولات کمک کند و نیز بخواهد در جریان چگونگی اجرای استراتژی کسب و کار توسط پورتفولیو قرار بگیرد (برای مثال کدامیک از اهداف کسب و کاری برآورده خواهد شد و KPI های اندازه گیری آنها چیست).

منبع :

این مقاله در سال 2018 و توسط رومن پیچلر نوشته شده است. برای اطلاعات بیشتر در خصوص مباحث مطرح شده در این مقاله، به کتاب تدبیراندیشی برای محصول مراجعه کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *